Saturday, April 24, 2010

قصه من و آن یک بسیجی مخلص

روزی یک جوان خیلی بسیجی که مدتها بود که میشناختمش آمد در مغازه‌مان. پرسیدم فلانی! اگر روزی اون آقای شما فرمان دهد که مرا بکشی، آیا این کار را خواهی کرد؟ در کمال ناباوری پاسخ داد خیر! چرا باید شما را بکشم. شما آدم بدی نیستید.

از این پاسخ به شدت شرمنده شدم و عرقی سرد بر پیشانی‌ام نشست. روزها به ملامت خود مشغول شدم و شب‌ها به عبادت و استغفار از درگاه خداوند تا شاید مرا ببخشد که اینگونه به قاضی رفتم. احساس می‌کردم به جامعه‌ بسیج دین دارم و از کرده‌ها و گفته‌های خویش به شدت نادم.

این قصه اما گذشت تا روز بعد از حماسه‌ی تاریخی 9 دی به صرف ساندیس و کیک و من همچنان شرمنده‌ی قوم بسیج. آن بسیجی باز هم به مغازه‌مان آمد و بی‌مقدمه گفت، هی فلان! یادم آید آن پرسشی که پرسیدی اگر آقا بگوید تو را خواهم کشت یا خیر. پاسخم این است، «بله، تو را خواهم کشت».

این پاسخ مرا به شدت مشعوف ساخت. ضمن تشکر و قدردانی بسیار از این جوان رعنا، به ایشان عرض کردم، آقا دم شما به مقدار زیادی گرم. ما داشتیم از وجدان درد می‌مردیم. به دادمان رسیدید. ای ول لاه!

خیلی جدی به این دوست عرض کردم، به خانواده‌ام سپرده‌ام که اگر روزی توسط یک بسیجی کشته شدم، کاری به کارش نداشته باشید. بر او نمی‌توان خرده گرفت. این رفتار او نتیجه‌ی جهل و حماقت است و نه وحشیگری و سبعیت. او نمی‌داند چه می‌کند و علتش ضعف امثال ما است که نتوانستیم آگاهش کنیم.

از آن روز سه چهار ماهی می‌گذرد. امروز دیگر آن بسیجی از جنس خودمان شده، سبز سبز، مخالف خشونت و منتقد دیکتاتور. خوشحالم که حداقل دینم را به جنبش سبز ادا کردم؛ «گسترش آگاهی».

No comments:

Post a Comment